"حرفهای یک تازه عروس"
و دغدغه های زنانه اش
من ...طلاق گرفتم ... بعد نوشت: پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه... انگار معلوم بود که آخر عمرشه.دیگه باید دل ازش بکنم. اصلآ انگار بهم الهام شده بود که از دستش میدم. یه چیزی بهم می گفت که دیگه چیزی نمونده که ازبین بره... پیرهن سفیدمو می گم که عاشقانه دوستش داشتم و ناشیانه انداختمش تو ماشین لباسشویی با چند دست لباس رنگی.... و بر باد رفت... تازه عروسیه دیگه (یا:خدا در و تخته را با هم جور می کنه) اگه می خواید بدونید چرا ما با هم ازدواج کردیم باید بدونید ما شباهت های فراوانی با هم داریم که ذیلآ عرض می گردد: ۱-شباهت های ظاهری: اون مردی است قد بلند سفید با مو های مجعد و چشمانی روشن/من زنی هستم با قدی متوسط(نسبت به اون کوتاه) گندمی،با موهایی صاف و چشمانی تیره ۲-شباهت های باطنی!:اون مردی است برونگرا، بشاش، بذله گو،اجتماعی/من زنی هستم درونگرا،تقریبآقد،و عاشق تنهایی! ۳- شباهت های عادتی:اون عادت داره شبها زود می خوابه و روزها زود بلند میشه/من یه آدم شب زنده دارم که صبحها با شکنجه بلند می شم! ۴-اون مردی است کاملآ منطقی که کارش رو با دو دو تا چارتا پیش می بره/من زنی هستم بسیار احساساتی که اول به ندای قلبم گوش می دم ! ۵- اون بسیار آینده نگر/من آدمی ابن الوقت هستم! ۶-اون همه چی رو راحت می گیره/ من آدمی سخت گیرم. ۷- اون به هیچ هنری علاقۀ چندانی نداره/ من به همۀ هنرها علاقمند و بعضی از اونارو تجربه کرده ام. ۸-اون از نظر تیپ روانشناسی جزء افراد سمعی-جنبشی است/من بصری-لمسی ام!! ۸-اون عاشق جومونگه/ من از فیلمهای شرق دور متنفرم! ... چی؟ طلاق بگیریم؟زبونتو گاز بگیر!!! اگه فکر می کنید تنها زوجهایی موفقند که به هم شبیه اند سخت در اشتباهید تنها زوجهایی موفقند که تفاوتهای خود شونو قبول دارن و به اونا احترام می ذارن هر چند تحمل بعضی هاش سخته... امروز فهمیدم چرا بعضی ها به هر دری می زنن به هیچ جا نمی رسن . بعضی ها تمام نیرو و توان و سرمایه شونو به کار می گیرن ولی باز می بینن پلۀ اولن.چرا؟ چون راه رو اشتباه میرن . تصور کنید یکی چند ساعت تو رودخونه سرش رو انداخته پایین و دست و پا می زنه ، هی دست و پا می زنه، تمام قواشو به کار می گیره تا به دریا برسه ، بعد از چند ساعت یه دفعه سرشو بالا میاره میبینه ای دل غافل، تمام مدت داشته بر خلاف جریان آب حرکت می کرده و تمام تلاشش سبب شده اون در جای اول باقی بمونه! به کار امثال این آدم میگن "تقلا" فقط کافیه از اول سرمونو بگیریم بالا و یه کم از عاقبت کار بپرسیم ، یا بگردیم ببینیم شاید راه کوتاه تری وجود داره ، یا چند لحظه دست از تقلا برداریم ببینیم ایراد از کجاست. حالا از کجا متوجه این تفاوت شدم؟ من که تا حالا گوشت چرخ نکرده بودم ، امروز مجبور به این کار خداپسندانه ! شدم . بعد از چند دقیقه دیدم گوشتها به سختی خارج می شن ،اما من نیم ساعت هی با گوشت کوب مخصوص زور میزدم و تقلا می کردم و اعصابم خرد شده بود ولی سعی می کردم زورم رو بیشتر کنم تا این که به سرم زد چرخ رو باز کنم... بعله... دیدم یه تیکه چربی اون تو گیر کرده و جلوی کارو گرفته بعد از خارج کردن اون ظرف ۵ دقیقه گوشتها چرخ شد. فهمیدم گاه تقلاهای نابخردانه چقدر وقت، انرژی ز،مان و حتی سرمایه های ما رو هدر می ده! پی نوشت بی ربط: گر رشته گسست می توان بست/ لیکن گره ایش در میان هست اما: من رشتۀ محبت خود پاره میکنم/شاید گره خورد به تو نزدیکترشوم اما بشنوید از بعد از مراسم پاتختی من که با یه نیروی خدادادی چند روز بدون اینکه غذای درست و حسابی بخورم(حتی شام عروسیم هم غیر از یکی دو لقمه داماد خورد، هنوز هم حقمو می خوره) دووم آوردم روز بعد از پاتختی یه مریضی عجیب غریب اومد سراغم نه دردی داشت نه تبی نه... فقط نمی تونستم وضعیتم رو تحمل کنم به خصوص که مهمونیها هم شروع شده بود و من به سختی بعضیها رو دووم آوردم و از بعضی شانه خالی کردم افسوس هم می خوردم که چرا نمی تونم برم خونه مامانم که همه خواهرام جمعن البته از جهتی هم به قول شوهرم به نفعم شد چون یه بار که رفتم حالم هم بد بود هرکس از سر دلسوزی چیزی تجویز کرد یکی تند تند موز می ذاشت دهنم می گفت فشارم پایینه یکی خیار شور می کرد تو حلقم می گفت فشارت زودتر می ره بالا. ولی مامان با تجربه ما عقیدۀ دیگری داشت: "بچه مو چشم کردن به خدا!!! علاجش شکستن تخم مرغه! چشم نداشتن ببینن بچه ام تو یه سال هم فوق لیسانس قبول شد هم وکالت هم شوهر کرد!اسفند دود کنید براش..." خلاصه تخم مرغ شکستن هم جواب نداد حالا رسیدیم به آخرین راه حل:دکتر بله دکتر هم چیز خوبی است! وقتی رفتیم دکتر حالم به قدری بد بود که نمی تونستم حتی سرمو بچرخونم . وقتی فشارمو گرفت گفت:حامله ای؟ گفتم نه بابا تازه عروسم!.گفت فشارت رو شیشه مثل زن زائو!!! خلاصه تمام فشارهایی که از یک ماه قبل از عروسی تا روز پاتختی تحمل کرده بودم خودشو این جوری نشون داد آخه من خیلی درونگرام . مریضی من هم تا روز سیزده بدر ارامه داشت..هر روز یک سرم. اما به سبک جومونگ می خوام یه خورده از پست بعدی رو لو بدم:" ماجرای هووی ۴سالۀ من!!!!!" ببینید چطوریه بچه ۴ ساله منو ذله کرد... تا پست بعد ... دیشب مادر شوهرم یک کیلو بادوم بهمون داد چندتاشو شکستم خوردم ولی یک دفعه یکیش تلخ از آب در اومد دهنم حسابی مزۀ تلخی گرفته بود فکر کردم اگه چند تا بادوم شیرین پشتش بخورم تلخی دهنم میره ولی بادومای بعدی هم مزۀ تلخی میداد و تا اینکه مزه بادوم تلخ کم کم از دهنم رفت...یاد این موضوع افتادم که زندگی چقدر شبیه بادومه . وقتی یه اتفاق تلخ میفته اولآ تمام اتفاقات بعد از اون تلخ به نظر می رسه ثانیآ چارۀ تلخی این اتفاق فقط زمانه زمان و هیچ نسخۀ فوری و فوتی نداره... یه نکته هم به تازه عروسا: مردا وقتی ناراحت می شن مثل همون بادوم باید به حال خودشون رهاشون کرد تا تلخی موضوع کم کم از لایه های ذهنشون بگذره و خارج بشه نباید پاپیچشون شد و سوال پیچشون کرد(چه پیچ در پیچ شد!) که چی شده مگه من غریبه ام! بگو سبک شی! تو اصلآ منو دوست نداری و الا می گفتی!! "مگه یه عروس چقدر جون داره یا:عروس دومادو ببوس یالا یالا یالا " تاریخ:پنجم فروردین شب قبل از عروسی از اونجا که همه مهمونای شهرستانی خونه مادر عروس(یا همون خونه قبلی عروس) جمعن مجبوری تا ۴ صبح باهاشون گپ بزنی یا نصیحتت می کنن یا می خوان راهکار بهت نشون بدن نیست همشون هم تو زندگیاشون موفقن دائم بهت توصیه می کنن ساعت هشت صبح مجبوری پاشی بری آرایشگاه تا ساعت ۳ بعد از ظهر هم معطل می شی الکلی بالاخره عیده و بساط ازدواج و کار و کاسبی ارایشگرا توپ ساعت سه داماد میاد که برید اتلیه و فضای سبز ۲ ساعت تو چمنای خیس مجبوری قر و قمیش بیای که فیلمت خوب از کار در بیاد دائم هم فیلمبردار میگه حرف بزنید خوش وبش کنید ما هم از اونجا که حرغامون تموم شده بود الکی لب خونی کردیم چون قرار بود میکس بشه ۱ ساعت تمام تو اتلیه هی عروس بشین داماد پاشو حالا برعکس حالا عروس دراز بکش حالا داماد بشین رو دامن عروس حالا اینور حالا اونور ... اونقدر که داماد هیکلی ما در کت و شلوار خویش نگنجید و شلوارش کمی پاره شد... سکانس بعی خونه مادر عروسه مراسم چادر سر کردن و خداحافظی نهایی و گریه ماچ و بوسه و البته وسطش کمی رقص و البته دوختن شلوار داماد که ۲ ساعت طول کشید بعد از این همه تازه از نظر غریبه تر ها مراسم شروع می شه چون می ری سالن همه تازه نفس و خبر از حال عروس خانمی که ۱۲ ساعته سر پاست ندارن(اون هم چه پایی توی یک کفش ۲۰ سانتی که لا اقل قد عروس خانم کمی به داماد نزدیک بشه) و فقط می خوان بزنن و برقصن تو هم کاملا باید پیش فامیل داماد حفظ ظاهر کنی حسابی شاد باشی تا ساعت ۱۱ شب مرحله بعدی گردش علمی تفریحی بعد از سالن به دور شهر به طوری که ماشین عروس رو هر ۱۰۰ متر نگه دارن و همه رو مجبور به رقص کنن تا ساعت ۱ صبح تو سرما و همه پوشیده در کاپشن غیر از عروس و داماد مرحله بعدی خونه آقا داماده به نظر جمعیت هر چی تاحالا بوده دست گرمی بوده و مراسم اصلی اینجاست (حواستون به کفش ۲۰ سانتی من باشه) این مراسم هم تا ۴ صبح طول می کشه بعد فیلمبردار حوس می کنه از خونه عروس فیلم بگیره ما هم باید دور خونه قر بخوریم انگار که دفعه اوله بعد داماد یه دوش می گیره و سریع خوابش می بره عروس می مونه و موهای چند کیلویی تازه از خودش می پرسه من این کله سنگین رو چه جوری تحمل کردم ایضا لباسهای سنگین را با کمک خواهر شوهر ۱۰۰ عدد گیره سر و ۵۰ قطعه موی مصنوعی از سر بنده کشف و ضبط می شود حالا می مونه آرایشی که یه قوطی شیر پاک کن می بره بعد دوش و... حالا ساعت ۶ صبحه باید خوابید تازه فردا مراسم پاتختیه... واقعآ این همه قدرت رو کی تو این روز به عروس میده؟ بماند که بعدش چه ها شد... ![]()
![]()
اندر حکایت تفاوت "تلاش و تقلا"![]()

